ديروز غيور مردان سرزمين آفتاب تابان،شيربچه هاي مومن و معتقد ژاپني بار ديگر براي نظام مقدس ژاپنستان افتخار كسب كرده و براي بار چهارم قهرمان جام ملت هاي آسيا شدند و هم ملت عزيز و سربلند و معتقدشان را خوشحال و غرق در هپي نمودند و هم مارا از شر شعرهاي حماسي جواد خياباني راحت نمودند. چون بالاتر از ايران و عربستان قرار گرفتند كه سه عنوان قهرماني قاره كهن را يدك مي كشيدند تا ديگر آقا جواد اين سه قهرماني را كه درزمان رژيم منحوس پهلوي اتفاق افتاده بود را توي استخوان جمجمه و ايضا دنباليچه مان نكوبد.
ديروز رسانه ملي جاپونيها سرود ورزشكاران،دلاوران ،سامورائيان،چش بادوميان به نام بودا پيروز باشيد...را پخش كرد،آنهم چندين بار.من خودم ديروز بازي فينال را در رسانه ميلي خودمون ديدم خيلي خوب بود راستش اون لحظه اي كه آقاي لي داشت شوت گل را به دروازه بان استراليايي تقديم مينمود داشت آيت الكرسي زمزمه مي كرد كه خوشبختانه اثر داد و توپ گل شدو ژاپن قهرمان و ما هم خوشحاليديم كه جام تو آسيا موند و پيش كانگوروها نرفت...
ديروز بعد ار قهرماني آقاي "مجتبيرو شا ري في" مسئول كميته انظباطي فدراسيون ژاپن از فوتباليست هاشون تقدير و تبريك كردو گفت با بازيكناني كه موقع اهداء جام پرو پاچه اين خانمهاي سيني بدست را ديد زدند به شدت برخورد خواهد شد و چششان رادر خواهم آورد،يعني كه چه.....تازه اين ها سه به بازيكن خط مياني چرا خط ريش داگلاسي گذاشته ما خودمون فرهنگ مقدس جاپوني-بودايي داريم و...
و اما نايب رئيس فدراسيون ژاپن هم ضمن تبريك قهرماني عرض نمود:اين برنامه ريزي نتيجه تلاشي مستمري فدراسيوني فوتبال بودس و من و داداشم تمومي اين مدتا خوابو خوراك نداشتيم تا اين تيم توفيق بوكونه،استعفام نيميديم....
راستي چرا قطبي رفت ژاپن؟
نوشته شده توسط كودك فهيم در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت
حسوديم شد بدليل اينكه همشون جوون بودن،همشون جوونهاي بيست و چند ساله،حسوديم شد به اينهمه غيرت،اينهمه تعصب،اينهمه وسعت و بزرگي روح كه توي خيل زيادي از مردم اين شهر كيمياست.
هممون ميدونيم توي اين شهر،توي اين سن،كاركردن توي اين شغل پرزحمت براي نون حلال چقد سخته،من نگاههاي خدارو ميديدم كه چقدر معطوف اين عزيزان بود،من لبخند خدارو ديدم كه به اونها هديه ميشد،من عشق رو توي دستهاي پينه بستشون ديدم،غبطه خوردم براي اينهمه آزادگي....
چند دقيقه اي مبهوت داشتم نگاه مي كردم و بعد خسته نباشيدي گفتم و رفتم ولي تا صبح به فكرشون بودم،با تمام اخلاص مي بوسم دست همه جووناي اين مرز و بوم رو كه با تمامي ناملايمات!!!!!اميدواراند و عاشق...
نوشته شده توسط كودك فهيم در یکشنبه نوزدهم دی 1389 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
بابايم ديروز به خانه آمد ومرا سخت در آغوش گرفت و به غايت بوسيد و كلي تكريممان كرد و گفت تو عزيزدلمي!!!!من كه ازين رفتار پدر به وجدآمده و متعجب هم شده بودم پرسيدم:چي شده يا ابتا؟آخه ميدانيد پدر م هر موقع به خانه مي آمد كانهو خلفاي راشدين بر تخت روان مي نشست و فتوا ميداد!!!!!
القرض ددي گفت من تو رابسيار دوست ميدارم اي كودك فهيم ،رئيس جمهور محبوبمان!!بابت توئه فينگيلي 81000 تومان به من داده است و من از اينكه تو را دارم مشعوفم و به مانند خري كه به او نوتلا داده باشند خوشحالم!!!!!!!
ما هم خودمان را واسه باباهه لوس كرديم كه يا ابتا جان چه قابلي داره ما هم چون از سلاله تو مي باشيم خوشحاليم به مانند الاغي كه برده باشندش پيتزا پنتري!!!!!!
خلاصه شب با صداي جاودانه تيزر ناصرطهماسب به خواب رفتيم كه به روياهات فكر كن... و فردا هم سپري گشت و بعداظهر منتظر بازگشت پدر پينوشه بوديم تا ادامه سريال ديدني ديشب را برايمان جاري كند. ژنرال پدر جون آمد و دوتاپس گردني نرو ماده نثارمان كرد و فرمود:پدرسگ كاش خدا تورا به من عطا نكرده بود،لكن مادرم دادزد مرد خريت خودتو چرا گردن خدا مي اندازي خودت بي جنبه بودي!!!!
گفتيم چه شده پدر جان تو كه مارا ديروز مورد تفقد قراريدي!!!گفت ديروز خوشحال بودم كه بابت تو ئه ريقو 81000چوق به ما دادن امروز رفتيم پمپ بنزين 30000 تومنش پريد،رفتيم گوشت بخريم 20000تومنش پريد،هندوانه و ميوه بخريم 25000 تومنش پريدرفتيم سنگكي بخريم ديديم از 300 رسيده به هزار چوق،روزنامه خونديم ديديم بابت قبض آب و برق وگاز هم مشغول ترسيم نمودارمان مي باشند، و ....
آخرشم زد تو سرم كه اي كاش... يهو يه نيگا به من كرد وگفت پدر سگ ريدي بو ميدي!!!! خانم پاشو اين بچه رو ببر پوشكشو بخيسان!!!!!!
نوشته شده توسط كودك فهيم در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
اين وسط مامانم به داد بابام رسيد كه مرد با كي كارداري؟چي ميگي خودت ميفهمي؟مامان بزرگم پريد وسط و گفت شما جيب ماري نزن تمدن پارسي پيشكش...
بابام گفت تقصير خودمه بردم به اين سيد حسن مسجد جامع پاسدارانو نشون دادم امام جماعتش شه، بايد ميذاشتم صبحا بره درس و بحث طلبگي بعداظهرهام بره فلافل بيروتي بزنه!!!
من كه ديدم اوضاع چيزيه گفتم دعوا بس است بچه ها!!اين نقشه جغرافياست!بچه ها اينجا اسمش آسياست،اين گربه هه ايران ماست،چقد ملوس و دلرباست،عشق چهار هزار ساله ماست،اسمش پرشياست،به توام هيچ ربطي نداره مال ماست....
راستي داشت يادم ميرفت دعوا سر اين بود كه بابام ميخواست يارانه ها رو برداره ازحساب و باهاش رايانه بخره و مامانم ميگفت بيخودي نقشه نچين ميخوام باش دستگاه ماست درست كن بخرم،گفتم بابا ازماست كه برماست خواهشا"با يارانه من كاري نداشته باشين،بدين به خودم لازمش دارم،آقا تورو خدا يارانه ماروبدين،آقا جون مادرتون يارانه مارو بدين،آقا سن الله....
نوشته شده توسط كودك فهيم در سه شنبه هجدهم آبان 1389 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گاهي وقت ها دل منم ميگيره و آرزوي ديدن يه انسان رو دارم توي اين روزگار بي آدمي ،باغ بي برگي، دلتنگي براي ديدن يه آدم!!!!!يه مرد!!!!! چيز عجيبي نيست!!!!
توي اين مملكت با اين همه رجاله ، احساس دلتنگي مردانه عجيب نيست...
تاريخ درخشان اين كشور پر از دلاوراني است كه سينه شان مالامال از وطن پرستي بودو دستشان بلند بر سر ظالم.وطن پرستاني چون ستارخان،باقرخان،ميرزا كوچك خان،رئيس علي دلواري،دكتر حسين فاطمي و.....
همه وطن پرستاني كه روزگاري براي بيرون راندن قواي اجانب در جاي جاي اين سرزمين اهورايي اسلحه بدست گرفتندو دلاورانه جنگيدندو.....آه كه امروز در سرزمين خودمان خودي بيگانه است و.....
يكصد و سي سال پيش در چنين روزهايي در روستاي دلوار از حوالي تنگستان استان بوشهر در خانه رئيس محمد كودكي چشم به جهان گشود كه نامش را رئيس علي نهادند،دوران جواني رئيسعلي مصادف شد با جنگ جهاني اول،رئيسعلي با تني چند ازدوستانش به نامهاي شيخ حسين خان چاه كوتاهي و زاير خضر خان اهرمي در مقام دفاع از دلوار برآمدندو سالها با سربازان انگليسي جنگيدند.
رئيس علي دلواري سرانجام هنگام شبيخون به قواي انگليس در محلي به نام تنگك صفر توسط شخصي به نام غلامحسين تنگكي از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چهره در نقاب خاك كشيد.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد....
نوشته شده توسط كودك فهيم در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط كودك فهيم در چهارشنبه پنجم آبان 1389 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط كودك فهيم در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت
نام من عشق است آيا مي شناسيدم!
اين سنگ نبشته مزار مردي است از ديار تغزل،مردي كه تنها بدنيا آمد،تنها شعرگفت و با غربت بدرود حيات گفت.حنجره زخمي تغزل براستي نام نيكويي براي اوست براي مردي كه عاشقانه زيست ،عاشقانه گفت و عاشقانه خفت...
حسين منزوي را بايداز بزرگترين غزلسرايان معاصر دانست كه ضمن وفاداري به ساختار سنتي غزل، در زبان و دايره واژگان نوآوري هاي دلنشيني را رقم زد.
شعر او بيشتر حول مضامين عاشقانه مي چرخد، با اين حال از رويكردهاي اجتماعي و سياسي نيز تهي نيست.
برای دخترش غزل بعد
از ترک وی
دخترم! بند دلم غمگینم!
شیشه عمر غبار آگینم!
جوجه گم شده در توفانم!
شاخه خم شده از بارانم!
ای جگر پاره ام! ای نیمه من !
میوه عشق سراسیمه من!
گل پیوند دو غربت! غزلم!
حاصل ضرب دو حسرت!غزلم!
ارث عصیان معمایی من!
امتدادخط تنهایی من!
ساقه سرزده از نخل تنم!
جویی از سیل خروشان که منم!
کوکب بخت شبالوده من!
غزل طبع تبالوده من!
غزلم! آینه اندوهم!
بانک افکنده طنین در کوهم!
پدرت خرد و خراب و خسته
خسته ای بر همگان در بسته
خانه جن زده متروک است
که پر از همهمه مشکوک است
روح ها-خاطره ها-اینجایند
می روند از دلم و می آیند
یادها خیل کفن پوشانند
جز من از هر که فراموشانند
کدرم پنجره بازم نیست
کسلم رخصت آوازم نیست
در پی همقدمی همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی
آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...
نوشته شده توسط كودك فهيم در سه شنبه چهارم اسفند 1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
کی از بزرگترین فواید طرح تحول
اقتصادی، تحولی است که در امور
خیر انجام خواهد داد و به احتمال
خیلی زیاد منجر به کاهش آمار طلاق
در کشور می شود، همانطور که می
دانید یکی از معضلات موجود در بحث
ازدواج، گفتن دروغ در مراسم
خواستگاری از زبان خانواده ی
داماد یا عروس در مورد وضعیت
اقتصادی شان می باشد،
اما با طرح خوشه بندی افراد جامعه
دیگر هیچ کس نمی تواند در مراسم
خواستگاری آمار و اطلاعات غلط به
طرف مقابل بدهد، با توجه به دقیق
بودن محاسبات مربوط به خوشه بندی
و نرفتن مو لای درزش، پیشنهاد می
شود
از این پس در مراسم های خواستگاری
خانواده ی داماد و عروس کد ملی
شان را در میان دیدگان همه به
300000 پیامک کنند و اگر هر دو
خانواده در یک خوشه بودند به این
وصلت تن دهند.
البته پیش بینی می شود از این پس
هنگامی که در خبابان های شهر قدم
می زنیم مشاهده کنیم که یک عدد
جوان ِکت و شلواری با لگد از یک
خانه به بیرون پرت می شود و سپس
یک دسته گل با سرش اصابت می کند و
بعد صدای فریادی می آید که:«برو
با هم خوشه ای ات وصلت کن! من
دختر به خوشه یکی ها نمی دم!»
به هر حال قدیمی ها یک چیزی می
دانستند که گفته اند:«کارمند با
کارمند، مدیر با مدیر!، کند هم
خوشه با هم خوشه وصلت!!»
همچنین پیش بینی می شود در آینده
شاهد تهیه و اکران فیلمفارسی هایی
بدین مضمون خواهیم شد که یک پسر
خوشه اولی عاشق یک دختر خوشه سومی
می شود و پدر دختر با ازدواج آنها
مخالفت می کند و سپس آنها از خانه
متواری می شوند و بعد در پنج
دقیقه انتهایی فیلم یکهو و بدون
هیچ دلیلی هر دوی آنها دچار
تحولات درونی شده و متوجه می شوند
که نباید از خانه فرار می کردند و
ازدواج آنها کار درستی نیست، در
نتیجه به خانه بر می گردند و از
پدر و مادرشان می خواهند که آنان
را ببخشند، سپس دختر با یک هم
خوشه ای خود و پسر هم با یک هم
خوشه ای خود ازدواج می کند تا
علاوه بر تکمیل شدن پیام اخلاقی،
فیلم انتهایی هپی همراه با آهنگ
های دیمبَل دیمبُل(!) داشته باشد!
نوشته شده توسط كودك فهيم در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
من از اينكه مادرم مرا در ايران بدنيا آورده بسيار خوشحال مي باشم ،من از اينكه در ايران تحصيلات عاليه داشته ام خيلي بسيار تر مشعوف مي باشم ،من از اينكه بسيار راحت در كنار بابايم و مامانم زندگي ميكنم لذت ميبرم ،نمي دانيدچه حالي ميدهد وقتي صبحها با پوشك نو و پستونك تميز و مرتب سوار مترو ميشوم و مورد تفقد ديگران قرار ميگيرم، بسيار مرا مورد لطف قرارداده وهي هل ميدهند وعطر زيربغل ديگران را استشمام مي كنم!!لذت از اين بالاتر ميشود!!بابايم هي به من ميگويد كره خر اينقدر شير خشك نخور و به مامانم مي گويد يخورده بربري تيليت كن توي آب جوش بده بچه بخوره!!من كارمند ازكجا بياورم هفته اي يك شير خشك خارجي براي شكم اين لندهور بخرم، ولي مامانم ميگويد معده بچم حساس است و خيلي به فكر من است ،آخه مامانم خيلي مامان است و مرادوست ميدارد!!!! بابايم مي گويد وقتي طرح هدفمند كردن يارانه ها اجرايي بشود كل يوممان خاك بر سر ميشويم! آخه ميدانيد ما در اين طرح با اين امكانات(اتوبوس BRT،آپارتمان استيجاري،برادر فهيم بيكار،باباي كارمند پيزوري،و سه فقره وام بلند مدت...) در خوشه سه قرار داريم و من بابت اين قضيه بسيار متحيرم و آب دماغم آويزان مي باشد!!!!البته مسئولين به باباي عزيزم گفته اند كه نگران نباش ما به همه شوخه ها پول كلفتي ميدهيم!! بعد از شنيدن اين نكته موجي از شادي و هپي خانه ما را فرا گرفت و بابايم آن شب را جشن گرفت و مارا به فلافل فروشي پامنار برد البته من دندان ندارم و فقط شير ميخورم ولي بوي فلافل ها خيلي مبسوط بود اميدوارم اين شادي ها براي كودكان فهيم ديگر نيز اتفاق بيفتد!!!!!!!
نوشته شده توسط كودك فهيم در شنبه دهم بهمن 1388 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
